مهرزادمهرزاد، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره

پسرم مهرزاد

زاد روز پسرم مهرزاد

1391/10/29 12:36
نویسنده : مامان محدثه
2,746 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

 

       اولین روز تولد پسر کوچولوی مامان و بابا

 

بعد از 9 ماه انتظار زیبا خداوند مهربون دریک صبح قشنگ روز یکشنبه 2-3 -1389 پسرم مهرزاد رو به ما هدیه کرد.niniweblog.comبا اومدنش یه زندگی قشنگی به مامان وباباش داد. عزیز دلم ساعت ده و پنج دقیقه صبح پا به این دنیا گذاشتی.تمام وجودم برای دیدن روی  ماهت لحظه شماری می کرد . بعد 2 ساعت مامان به هوش اومد.همیشه از خدای مهربون آرزوی سلامتی برات داشتم.خدا رو شکر می کنم که نعمت خیلی بزرگی بهم داد.دوست داشتم هر چه زودتر ببینمت.مامانواوردن توی بخش .بابا مجید بابا محمود مامان مرضیه مامان شهلا عمه فروغ خاله ریحانه اونجا بودن.خانم پرستار مهربونی تو رو برام اورد .هدیه خیلیییییییییی بزرگی برام بودی.

یه نی نی خیلی کوچولو.فقط3 کیلو 50و گرم بودی. قدت هم 49 س بود.خیلی گرسنه بودی. گریه می کردی.niniweblog.comخانم پرستار به مامان کمک کرد اولین شیرت رو بخوری .خیلی برام لحظه قشنگی بود .از یک طرف اذان می زد .منم خدا روشکر می کردم .مامنیها هم به خانم پرستار کمک میکردن.بابا مجید فیلم می گرفتو عمه همniniweblog.com

عکس می گرفت.چنان به مامان چسبیده بودی شیر می خوردی که برای مامان خیلی لذت بخش بود.از اون طرف بابا علی که پسر خیلی دوست داره خاله محبوبه معصومه  زن عمو الهام خاله اطهر فامیلهای مامان(رویا جون راحله مونا خاله حدیث .......) به مامان زنگ زدن و تبریک گفتن .niniweblog.com

 

  

      عزیز دلم به خونه خوش اومدی

 

فرداییش بابا مجید مارو آورد خونه .مامان مرضیه هم حسابی اسپند دودت داد . بابا تو رو گذاشت تو تختت ، حسابی نازت دادن.قربون صدقه ات رفتیم.

اسم تو بابا گذاشته بود مهرنگ.عادت به این اسم کرده بودیم وچون اسمی به این نام در ثبت احوال ثبت نشده بود. مجبور شدیم اسمت را عوض کنیم .اسم دیگری هم انتخاب نکرده بودیم به هر حال بعد از کلی نظردهی از طرف خاله پونه وعمه وبابا .مامان اسمتو مهرزاد گذاشت. به معنی( زاده آفتاب ومهربانی ) .که واقعا مهربونیت مامانو بابا رو متحیر کرده.خلاصه عزیز دل مامان شب تا صبح بیدار بودی .niniweblog.comمامان شهلا هم شبها خونه ما میموند که به مامان تو شب بیداریها کمک کنه.از مامانیها نمیدونم چه جوری تشکر کنیم .اما میتونم بگم یه دنیا دوستون داریم.niniweblog.comخیلی برامون زحمت کشیدن.شیر نمی خوردی . نفخ داشتی. به خودت می پیچیدی .پوست تنت حساس بود.روز سیزدهم بند نافت جدا شد.اون شب خاله ریحانه خونمون بود. خیلی خوشحال شدم .یه مدت پیش مامان شهلا موندیم ولی همچنان ساعت 11 شب بیدار میشدی . تا صبح گریه می کردی .niniweblog.com

 

           niniweblog.com

آخرای 1 ماهگیت اومدیم به خونه خودمون .پا قدمت برامون برکت بود عزیز دلم. مامان شهلا و خاله اطهر خیلی به باباکمک کردن.تا وسایلا رو بچینن.niniweblog.comآخه از دست تو وروجک نمی تونستم تکون بخورم. 43 روزه بودد که ختنه شدی.تا 2 ماه ونیم تمام نفخ داشتی .خیلی نگرانت بودیم .دکترها هم میگفتن طبیعیه. بعد کم کم بهتر شدی.شب بیداریهات هم کمتر شده بود.2ماه و12 روز داشتی که سهیل به دنیا اومد.niniweblog.comخاله محبوبه آتنا و مامان مرضیه رفتن پیششون. خیلی دوست داشتم پیششون باشم آخه مامانو خاله معصومه شماهاکه تو شکم ماماناتون بودین همیدگه رو ندیده بودیم.مامان هم چون پوستتون خیلی حساس بود. وشمال هم گرم بود می خواستم شهریور ببرمتون شمال تا گرما اذیتتون نکنه.

       

ماه سوم برای اولین بار بامامان و بابا محمود با هواپیما رفتیم شمال. مامان مرضیه با عمو فرزاد اومدن دنبالمون. ازیک طرف خوشحال بودم بعد 1 سال خانواده ام رو می بینم .از یک طر ف ناراحت بودم . چون روزبه رو از دست داده بودیم.به هر حال بعد از 3روز خاله ها از تهران اومدن. خیلیییییی خوشحال شده بودم.آتنا گله وسهیل کوچولورو دیده بودم.niniweblog.comفامیلامون هم اومدن قند عسل مامانو دیدنو برای پسرم چشم روشنی آوردن.همه عاشق خنده های صدادارت بودیم. 45 روز موندیمو برگشتیم بندر.

       مهرزاد 4ماهه

از شمال که اومدیم بابا برا پسرش گوسفند قربونی کرد.niniweblog.comتوی ماه پنجم رفتیم عسلویه پیش آرتین .

       مهرزاد و آرتین

                                        niniweblog.com

ماه ششم هم غذای کمکیت رو شروع کردم.niniweblog.comبیشترغذاها رو با میل نمیخوردی.عاشق شیر مامان بودی.اون ماه مامان گذاشتمت توی رورواک.niniweblog.comاولش سر در آشپز خونه می موندی چنان مامانو نگاه میکردی .نمی تونستی خوب حرکتش بدی بعد هم حوصله ات سر می رفت جیغ می زدی که منو بیارید بیرون.کم کم می نشستی بعد از پشت می افتادی.

 

                                    niniweblog.com 

ماه هفتم هم دندون صدفی سمت راستت در اومد.niniweblog.comمنتظر  این لحظه زیبا بودم.داشتم با لیوان بهت اب می دادم دیدم دندونت به لیوان میخوره .بوسیدمت خیلی نازت دادم.برا همین مامان وبابا برات جشن دندونی گرفتن .مامان شهلا و بابا محمود و عمه فروغ ،خاله ریحانه ،خاله اطهر وخاله فاطمه اومدن خونمون .توهم حسابی ذوق می کردی.دست دستی می کردی.niniweblog.comبرات سفره پهن کردم وآینه –قران- شیرینی- شکلات- برنج- خودکار-تسبیح گذاشتمو نشوندمت رو سفره .تو هم که عاشق تسبیح بودی .و بیشترتسبیحهای مامانوپاره کرده بودی. تسبیح رو برداشتی. بعد هم خودکار رو برداشتی.مامان هم برای موفقیتت در تمامی مراحل زندگیت دعا کردم.niniweblog.comبه هر حال خیلی خوش گذشت .

        دندونی مهرزاد 

                       این تاپ رومامان شهلا برا دندونیت بهت هدیه داد

niniweblog.com

        تاپ سواری مهرزاد

                                     niniweblog.com

ماه هشتم شروع به سینه خیز رفتن کردی.عزیز دلم دوران خیلی کوتاه وشیرینی بود. اسباب بازی می زاشتیم جلوت تو هم چنان با ذوق دنبالشون سینه خیز می رفتی .به قول شیرین زبونی الانت که دو ساله نیمته میگی خینه خیز.حالا با رورواکت خوب خوب دنبال مامان می اومدی.حسابی لذت می بردم. دوست داشتی با رورواکت بیای تو آشپز خونه .اما نمی تونستی. چون پله داشت.اگر روزمین بودی می اومدی سر وقت کابینت یکی یکی ظرف وظروفو بریزی به هم.همه رو می اوردی بیرون. زیر پای مامان می چرخیدی. عاشق کالسکه ات بودی .niniweblog.comهر وقت حوصلمون سر می رفت با کالسکه می بردمت بیرون .هم خریدمو می کردم وهم عزیز دلم هوایی عوض می کرد. 

 

                              سینه خیز                                        

                                           8 ماهه        

ماه نهم 4 دست وپا رفتی.niniweblog.comتوی این ماه بابا ماروزودتربا ها هواپیما فرستاد شمال برای تعطیلات عید که قند عسلمون اذیت نشه .که خودش با مامان شهلا وعمه باماشین بیاد.اولین سرمای زمستونی شمال رو تجربه کردی.برف رو دیدی.niniweblog.comباباعلی وخاله با دیدنت توی فرودگاه که چقدر بزرگ شدی وشیرین کاری می کنی حسابی شادی کردن.عید نوروزهم بابا با مامانی وعمه اومدن شمال.اولین سال تحویل زندگیتودر خواب ناز بودی .niniweblog.comچون ساعت 3 شب بود .ایام عید به سراوان رفتیم .اونجا بابا کباب درست کرد و به پسرم حسابی خوش گذشت.یه روز هم به تله کابین لاهیجان رفتیم.یه روز هم به جشن عروسی پسردایی مامان بردمت.niniweblog.com کلی دست دستی کردی.بعد عید هم دوتایی با هواپیما برگشتیم.

              جنگل سراوان

      جنگل سراوان         

 

                              niniweblog.comniniweblog.com

ماه دهم بی صبرانه منتظر راه رفتنت بودم.دندونات هم 2 تا بالا2تا پایین در اومده بودن. راحتتر میتونستی غذا بخوری.عزیزکم کلمه شیرین بابا رو تونستی بگی .می گفتم بگو مامان ،باز هم می گفتی بابا.

      ماه یازدهم تونستی تاتی بری.دوسه قدم راه می رفتی ومی افتادی.niniweblog.comبرا نگه داشتنت خیلی تلاش می کردی.سعی می کردی مبل ومیز وبگیری بلند شی راه بری.ارتین هم اومده بود بندر. اون راه می رفت تو هم چون می خواستی بااون همقدم بشی چهار دست و پارو ترجیح می دادی تا هر چه زودتر بهش برسی.اون جلو بود تو هم دنبالش.niniweblog.comکلمات شیرینت رو یکی یکی شروع به گفتن کردی.(بابا ،مامان،اب،دده........) niniweblog.com

niniweblog.com

 

 چشم بهم گذاشتم پسرم ،نفسم، مونس جانم ،همدم تنهاییهام 1 ساله شده.niniweblog.com

1سالی کهniniweblog.comخیلی زود گذشت. خاطرات شیرین وبه یادموندنی برامون گذاشته. اره عزیز دلم مامان اسال تموم سرت کنار بالشم بود .دلم نمی اومد یه لحظه بزارمت تو تختت . که مبادا از مامان دور باشی.چون این دوران برنمی گرده .مامانو بابا برات تولد گرفتن .مامان شهلا ،بابا محمود،عمه،عمووحیدوزن عمو الهام وعمو فرید،حاله ریحانه ،خاله فاطمه وهستی،سوگند،آرتین،فربد............اومده بودن به جشنت جای همه عزیزام بابا علی،مامام مرضیه،خاله ها عمو ها آتی جون وسهیل خالی بود.کلی زدیمو رقصیدیم. تو هم اولین شمع تولدت روبا شیطنتات فوت کردی.امیدوارم عزیزم همه ساله باشی .

 

                  کیک تولد

 

     فوت کردن شمع

            کیک تولد

 

     مهرزاد وآرتین 

عزیز دلم وارد دومین سال زندگیت شدی.همچنان برای راه رفتن تلاش می کردی.اما نمی تونستی خوب راه بری.تلاشت رو می دیدم لذت می بردم.

 عزیز دلم در 13 ماهگی خوب تونستی راه بری.مامانو باباniniweblog.comهم یه کفش خوشگل برا پسرم خریدم که بیرون بپوشی.با اون پاهای کوچیکت تاتی بری مامان قربون اون قدمای کوچولوت.با آرتین حسابی خونه مامان شهلا رو به هم می ریختید.

     کنار دریا

تابستون خاله محبوبه و آتنا گله اومدن پیشمون. خیلی بهمون خوش گذشت.با هم رفتیمniniweblog.comقشم وهروز بازارکلی خوش گذشت.با هم می رفتیم کنار دریا وتو هم کالسکه تو می نشستی .بعد دو هفته رفتن شمال.

     آتناگله ومهرزاد

 

شهریورش من و تو رفتیم شمال.من وتو آتنا بعدش رفتیم تهران پیش سهیل.حالا می تونستید تو وسهیل شیطونی کنید. niniweblog.comباخاله رفتیم هایپر استار خرید کردیم.رفتیم پارک چیتگر.با عمو حسابی تهران رو دور زدیم.خیلی بهمون خوش گذشت.با خاله اینا دوباره برگشتیم لاهیجان.با خاله ها رفتیم دریا،بام سبز (شهر بازی )کلی عمو کیوان تو ماشین بازی اذیتمون کردوخندیدیم.niniweblog.comبعد 45 روز برگشتیم بندر.

     اتنا،مهرزاد،سهیل

          niniweblog.com

صبحهای جمعه با بابا می رفتیم دنبال آرتین می رفتیم کنار دریا ،یه عالمه آبniniweblog.comبازی شن بازی می کرین. حسابی آب بازی می کردین که خسته می شدین.

بعد 2 ماه مامان مرضیه وبابا علی اومدن پیشمون .اون سال شب یلدا باباعلی وبابا محمودو مامان شهلا ومامان مرضیه دور هم بودیم.خیلی خوشحال بودم.دست بابا علی رو میگرفتی باهاش می رفتی بیرون.اما عزیزم نمی دونم چرا تب آورده بود.کلی آزمایش ازت گرفتن.اما خدارو شکر چیزیت نبود.شاید به خاطر دندونات بودن.که شبها تب می کردی.به هر حال 2 هفته مامان جون باباجون موندنو رفتن .که مامانی همیشه دلتنگشونه. niniweblog.com

 

١ماه بعدش خاله معصومه و عمو کیوان باسهیل اومدن پیشمون.خیلییییییییی خوشحال بودم چون خاله niniweblog.comاولین بار بود بندراومده بود .یک هفته پیشمون موندن .حسابی خوش گذشت .شما دو تا هم کلی بازی کردینو گاهی براniniweblog.comاسباب بازیهاتون با هم کش مکش می کردین.قشم وگنورفتیم.

          مهرزاد وسهیل در حال موتور سواری

 

         کنار دریا 

روزی که خاله اینا رفتن تهران یه خبر خیلی خوب بابا بهم داد که نی نی خاله اطهر به دنیا اومده .خیلی خوشحال شدم .زنگniniweblog.com زدم به خاله.بهش تبریک گفتم .خیلی دوست داشتم کنارش بودم.ترمه ناز رو ببینم.ویه کمی از خدمتهایی که خاله برا مامان کرده جبران کنم .اما نبودم کنارش. 

دوباره عید رسید ومی خواستیم برا عید خودمون رو آماده کنیم .با بابا رفتیم لباس عید خریدیمو. اماده رفتن به شمال شدیم. اما این دفعه چون بزرگتر شدی تصمیم گرفتیم با ماشینniniweblog.comبریم.4شنبه سوری بندر بودیم .بچه ها آتیش روشن کرد.niniweblog.comنو کلی شادی کردی.شبش با مامانی شهلا وعمه وبابایی خداحافظی کردیم.صبح زود حرکت کردیم به سمت تهران.خداخدامی کردم اذیتمون نکنی به خاطر طولانی بودن راه.اما با بابات همکاری کردی و بیشتر راه رو خواب بودی.شب به تهران رسیدیم. چند روزی تهران موندیم.تهران هم خیلییی سرد بود تو اون هوا رفتیمniniweblog.comشهریار بستنی خوردیم. خیلی چسبید.شمال هم برف می بارید جاده هالغزنده بودن.سفری به یاد موندنی خیلی خوش گذشت.

بعد 3 روز با خاله اینا رفتیم لاهیجان.توی مسیر راه برف بود پیاده شدیمniniweblog.comکلی برف بازی کردیم وتو خوشت اومده بودniniweblog.comمسیر خیلی شلوغ بود مسیر 5 ساعته رو 9 ساعت تو راه بودیم.شب رسیدیم شب عید بو د.سفره 7 سین رو با اتنا وخاله آماده کردیم.شبش خاله محبوبه وعم فرزادتادیر وقت پیشمون موندنو کلی گفتیمو خندیدیم.niniweblog.com

صبح زود دوباره خاله وعمو اومدن تا سال نو کنار هم باشیم.ساعت 9 صبح سال حدید آغازشد. niniweblog.com اما امسال پسرم بیدار بود.مامانی هم برای موفقیتت دعا کردم.عیدیهاشو گرفتو با خاله محبوبه عمو آتنا رفتیم بیرون.جای خیلی زیباقشنگی بود.

 

         کوه برفی

روز چهارم عید عمو کیوان برامون توی نمک آبرود ویلا گرفت.بابا علی ومامان مرضیه وخاله ها عموهاواتنا وسهیل رفتیم اونجا .واقعا زیبا بود هر چی برات بنویسم. باز هم کمه.خیلی خوش گذشت.niniweblog.comکنارپنجره که می موندیم کوه وتله کابینو ویلاهای زیبا اون طرفا رو می دیدیم.یه روز هم رفتیم کارتینگ .بعد ٤روز سفر به یاد موندنی برگشتیم.

        نمک آبرود

١٣بدر هم صبح تو حیاط مامان مرضیه همگی باهم بازی وسطی کردیم.niniweblog.com کلی خندیدیم.ناهار همون پایین کباب کریم وبعداز ظهر رفتیم املش .هوا هم عالی بود.niniweblog.comکلی تو وسهیل برامونniniweblog.comرقصیدین. بعد با بابا علی رفتی سبزه رو مامان برات گره زدمو دعا کردم.انداختیش به آب.

         سبزه در آب

         13بدر در املش

دوروز بعدش با بابا راهی بندر شدیم.در مسیر راه بعدازظهر رسیدیم خونه خاله معصومه .که فرداییش حرکت کنیم.مسیر خلوت ونم نم باران بود .فوق العاده بود. منو بابا کلی لذت بردیم. بعد با خاله اینا رفتیم پارک چیتگر.شما دوتا کلی سرسره بازی کردین.فردایی صبح ساعت ٦ صبح به سمت بندر حرکت کردیم.

         سرسره بازی

شب ساعت 8 رسیدیم بندر.خیلی خسته شده بودیم.مامان شهلا وبابا محمود اومدن خونمون .با دیدنشون کلی شاد شدیم.

آخر هفته منو تو رفتیم برا ترمه یه کارت هدیه گرفتیم .با باباوعمو جواد خاله سولماز رفتیم به دیدن ترمه .یه دختر ناز وآروم مثل مامانش .گلت رو به ترمه دادی.niniweblog.com خاله هم ازتون عکس گرفت.

23 ماه که شدی مامان خواست شما رو از شیر مامانی جدا کنه .چون روز به روز علاقه ات بهش بیشتر میشد.وغذا هم کم میخوردی .فکر می کردم کار خیلی سختی باشه .چون خیلی بهش وابسته شده بودی.یه روز خیلی از کارم ناراحتم یه کوچولو (ببخش مامانو)به شیرت فلفل زدم وخوردی دیدی نمیشه خورد دیگه نیاومدی سراغش. شبش هم که بیدار شدی گفتم مامان شیرندارم.خیلی برام تعب آوره به این راحتی ازش دل کندی .

          در حال استراحت

١ ماه بعدش آرتین اومد بندر .براش عمو وزن عموتولد گرفتن.شبش رفتیم خونه مامان شهلا.کلی شادی کردین همدیگه رو دیدینniniweblog.comآخه تو تخیلت با آرتین حرف می زنی.

         لحظه دیدار آرتین ومهرزاد

         مهرزاد وآرتین

                                  niniweblog.com

پسر کوچولوی مامان چشم بهم گذاشتیمو دومین سال تولدت شد .niniweblog.comسالی که در اون کلمه مامان وبابا رو بارها تکرار کردی،این کلمه به مامانوبابا زندگی تازه ای می داد.راه رفتن رو یاد گرفتی ،جمله های کوتاه وشیرین گفتی.وخلاصه کارهای شیرین دیگری.عزیزم با تمام وجود دوست دارم بهت میگم تولدت مبارک.

امسال هم که سال 91 باشه برات مثل پارسال تولد گرفتیم.شما دومین شمع تولدت رو فوت کردی.

         کیک تولد 2سالگی

         تولد دو سالگی

تابستون برا عید سعید فطر با بابا رفتیم تهران چند روز مثل همیشه رفتیم خونه خاله معصومه.اما این دفعه شما وسهیل باهم کنار نمی اومدین.وبرا هر چیزی باniniweblog.comهم لج ولج بازی می کردین.بعدبا عمو وخاله وبابا رفتیم لاهیجان. niniweblog.com 

                                            در حال خوردن خیار

      مهرزاد وسهیل

خاله محبوبه هم برا آتنا تولد گرفت شما هم کلی شادی کردین.niniweblog.com

       تولد آتنا

بابا هم 1 هفته ای موندو رفت. بعدبابا  یه سفری به کشور چین رفت .و ماهم تا آبان لاهیجان موندیم.که این سفرا همش برامامان خاطره به یاد موندنیه.عاشق این بودی که با بابا علی پیاده دور استخر لاهیجان قدم بزنی.ونون خلفه سنتی (نان خلفه)اونجا رو بخوری.یه روزتصمیم گرفتم با پسرم بریم قدمی دور استخر بزنیم .داشتیم می رفتیم بهم گفتی تو جیبم پول بزار .منم ٤٠٠٠تومان تا کردم تو جیب شلوارت گذاشتم.رفتیم دور زدیموموقع برگشتن.رفتیم کوکی بخریم.ازخانم  صندوقدار پرسیدم چقدر شد ،گفت ٤٠٠٠ تومان .من هم تا از کیفم پول در بیارم .دیدم خانم به شما فیش داده.نگاه کردم دیدم شما حساب کردین وخانم صندوقدارداره نازت می ده .منم یادم نبود شما تو جیبت پول هسش.خیلی برام خنده دار بود پولت اندازه پولی بود که خانم بهتون گفته بود .کلی ذوق کردم.وان خان هم کلی از کارت خوشش اومده بود. وبهت شیرینی داد.

                                     روز بارانی در حیاط خونه بابا علی

        روزبارانی

                                           منو پسرم در روستا

         روستای زیبای لاهیجان

                     ساعته 2 شبه .خونه باباعلی هستیم خوابت نمیگیره

        ساعت 2 شب

        شهر بازی

                                   در حال برگشت به بندر در هواپیما

          برگشت به بندر در هواپیما

                                                عزیز دلم زود خوابت برد

          مهرزادم خوابش برده

                              مهرزاد در حال خداحافظی با پوشکشniniweblog.com

         کار سخت از پوشک دل کندن

 حالا عزیز دلم اکثر جمله ها رو میگه .مامان هم هر روز ١لغت انگلیسی بهت یاد می دم.تو هم خیلی به یادگرفتنش علاقه نشون می دی.گاهی لغتهایی ازم می پرسی که خودم نمی دونم ومیرم از تو دیکشنری نگاه می کنم.عاشق قصه شنگول ومنگول هستی.وکارتون پت ومت رو باید هرروز ببینی که میگی کارتون مثل بابا.وموقع خواب برا مامان داستانشو تعریف می کنی.کارتون شان د شیپ وپنگول هم خیلی دوست داری .اکثر مسیرای خیابون روبلدی.اما گل پسرم یه بدی داره اونم اینکه اکثر غذاها رو دوست نداره.فقط می تونم بگم تخم مرغ به قول خودش که می گه مح تخ ،نون و پنیربا هله هوله رو دوست داره.که این کارش خیلی اذیتم می کنه.عاشق اینم که بهت میگم  مهرزاد چیزی میخوری سرتو کج میکنی می گی چی گفتی؟مامان چیزی میخورم .ویا ازچیزی خوشت میاد می گی یکی دیقه بده.وقتی از بیرون برمی گردیم میبینی بابا یا مامان می خوان ماشینو پارک کنن می گی حالا من .بدو میای رو پامون میشینی ومی گی برم شیر بخورم فرمون میزون بدم.niniweblog.comروزی ١٠ دفعه شماره خاله ستاره رو برام میگی ٩٠٩٢١٣٢٠

تازگیها میری تو اتاقت پشت میز کامپیوتر می شینی کارتون نگاه می کنی.niniweblog.com

        مهرزاد در حال استراحت

                                   شب عاشوراخونه مامان شهلا

        شب عاشورا

با بابا از پشتش داشتیم قدم میزدیم که یهو یه هاپو کوچولو که برا یه خانواده ای بود اومد از پشتت به سمتت.تو هم که داشتی با موتورت رانندگی می کردی. یهو هاپو رو دیدی چنان جیغ زدی.بردمت پیش اون خانواده کلی هاپو باهات بازی  کرداما تو قانع نشدی .گریه می کردی بعد اومدی به مامان شهلات میگی هاپو رو نازی کردم که منو بابا هم کلی خندیدیم  

niniweblog.com

        موتور سواری

                               خاله اطهر با ترمه جون اومدن خونمون

        مهرزاد وترمه درحال بازی

                                          آماده رفتن به خونه مامان شهلا

                          مهرزاد درحال فکر کردن

اون شب با عمه ومامان شهلا رفتیم کنار دریا دور زدیم موقع برگشتن مامان شهلا برامون یه عالمه آلو لواشک خرید.

                             مهرزاد در حال خوردن آلوولواشک شانار       

                   پسرم باباش رفته آرایشگاه .میگه مامان رفتم آرایشگاه مردونه.....

                 بعد آرایشگاه   

                              عاشق مرغ عشقهای مامان شهلا هستی

      در حال گرفتن دم مرغ عشق

 عزیز دلم اینجا ٢ سال ونیم داری وشب یلداسال 91هستش .منتظر باباییم که بیاد بریم خونه مامان شهلا.

      شیطنت مهرزاد

          

      مهرزاد در حال ناخنک زدن

 امروز ٩-١٠-١٣٩١ با مهرزادم تصمیم گرفتیم چند تا عکس بگیریم. چون هر وقت میام پای کامپیوتر میگه مامان نی نی وبلاگمو درست می کنی.میگم باشه عزیزم.منم هروقت می خواد شیطونی کنهniniweblog.comمی گم نی نی وبلگتو درست نمی کنم. این باعث می شه دست از  شیطنت برداره.

      مهرزاد درحال درست کردن نی نی وبلاگ

                                              کتابهاوبازیهای فکریت

      کتاب و بازیهای فکریت

      مهرزاد در حال فکر کردن بازی فکری

                                   عاشقتم عزیز دلم    

      در حال بازی

      در حال بازی

                                          در حال آب بازی

      در حال آب بازی

      مسواک زدن

دلمون برا آرتین تنگ شده بود تصمیم گرفتیم با بابا و مامان شهلا وبابا محمود بریم عسلویه خونه آرتین.  وقتی بهت گفتم می خواهیم بریم پیش آرتین خیلی خوشحال شدی عزیزم.بعداز ظهر حرکت کردیم شب رسیدیم. کلی دوتاییتون از دیدن هم خوشحال شدین.

                                   مهرزاد وآرتین در ساحل عسلویه

       مهرزاد وآرتین در ساحل زیبای عسلویه

       مهرزاد وآرتین

                                           در حال ماهیگیری

       در حال ماهیگیری

       آرتین در حال ماهیگیری

                                                     در حال بازی

       در حال بازی کردن

                             برگشت عسلویه به بندر عباس

       برگشت به بندر عباس

 

                                

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (7)

مامان بردیا
14 آذر 91 21:19
ورودت به جمع مامانهای وبلاگ نویس مبارک.منتظر مطالب خوندنیت هستم با اجازه لینک شدی عزیزم.ببوس گل پسر رو





مرسی مهدخت جان .گل پسر رو ببوس.مشتاق دیدارشیم.
فروغ
16 آذر 91 17:55
دور چشمات بگردم من عشق کوچولوی من


عمه جونم یه عالمه بوس
مامان ترمه
17 آذر 91 1:32
خاله محدثه خیلی خوشحالیم که اینجا هم شما رو می بینیم...
شما مث مامان من تنبل نباش و تند تند بنویس


[
مرسی خاله جونم.یه عالمه دوست دارم.


مامان بردیا
25 آذر 91 23:19
خدا حفظش کنه گل پسرو . روزهاتون به سرسبزی و شادابی سرزمین زیباتون باشه انشاا...





مرسی خاله مهدخت.
مامان بردیا
2 دی 91 12:58
زمستون شادی پیش روتون باشه انشاا...
مامان با سلیقه عاشق گلدونت شدم با اون گلنارای قشنگش.مهرزاد جونو ببوسش


مرسی خاله مهدخت.تشریف بیارید بندر ببینمتون.بردیا جونو ببوسید.
مامان بردیا
17 دی 91 9:18
خوش گذشته باشه انشا... سفر به عسلویه.کاش بتونید شیراز هم بیایید


مرسی خاله مهدخت.خیلی دوست داشتم مهناز جان رو ببینم اما سفر خیلی کوتاه بود.اگه خدا بخوادحیلی دوست دارم شهر زیباتون رو دوباره ببینم.
شیرین بانو مامان موژان و علی
12 شهریور 92 0:11
این قسمت هم سر زدیم نصفه خوندیم اما همه عکسها رو با دقت تماشا کردیم همه چی عالیه